تبليغاتX
صدای بی صدا
شعر

با سلام به دوستان عزیز !

بعد از روزها و ماه ها که وبلاگ رو به روز نکرده بودم امروز بر آن شدم هر چند با حرفهایی تکراری

بروز بشوم .

موضوعی که این روزها منو خیلی اذیت میکنه چاپلوسی و تملق بیش از اندازه ی یکی از به ظاهر شاعران شهر شعر و شعور شیراز عزیز خودم است در برابر آقای خامنه ای که در دیداری با به ظاهر هنرمندان اتفاق افتاد . این آغا را همه میشناسند و لازم به ذکر نام منحوس اش نیست تا آنجا که صدای آقای بهرام مشیری هم در برنامه ی پارس در آمده . این آغا چاپلوسی و دستمال داری را به حدی رساند که روی هر چه پاچه خوار را سفید کرد و باعث شرمندگی هنرمندان و مردم شیراز شد . به هر حال من از طرف مردمان و هنرمندان حقیقی شیراز از جامعه ی هنری و فرهنگی ایران بزرگ معذرت میخواهم و امیدوارم جوانان این مرز و بوم مخصوصآ هنرمندان راه این آغا را پیش نگیرند و برای شخصیت خود آنقدر احترام قاِیل بشوند که تن به این تملق گویی ها نسپارند .

و این هم یک غزل که زیاد از این موضوع دور نیست .

 

 

مسلخ غرور

 

لحظه های منجمد مرا صبور میبرند

حقِِ انتخاب با تو نه  به زور میبرند

زوزه های خشم زرد برگهای خسته را

وحشیانه تا ضیافتی نمور میبرند

دیوهای مست روحِ شاهِ قصه ی مرا

تا سکوت سرد سرزمین دور میبرند

سایه های بی صدا و سرد مثل خواب مرگ

آرزوی این غریبه را بگور میبرند

انجماد خون این قبیله را بیا ببین

پای بوس ننگ یک اجاق کور میبرند

 

دستهای خسته آبروی خویش را چرا

عاجزانه رو به مسلخ غرور میبرند

 باز نقشهای زندگی به شکل یک فریب

لحظه ای مرا به کوچه ی شعور میبرند

بگذریم !

خوش ببین همیشه را و فکر کن

برده های شب تو را به سمت نور میبرند

 

جا دارد دوستانی که در شیراز به هر دلیلی مخاطب بیشتری دارند از این آغا که آبروی شیراز را برده است به این ساده گی نگذرند . ممنونم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 20:2  توسط علی مرام  | 

سلامی دوباره و بی مقدمه .........

 

                                                سفر

 

کج میداری و نمی ریزی

جامِ شوکران عمر مرا

               در کام خشکِ زمین

جویِ شیر و عسل را می نوردد

قاصدک ِ کوه و تیشه

تو سال ها را میشماری

من، ثانیه را

باور کن !

آغاز ... آنچنان شیرین نبود

که فرجامی تلخ را نیرزد .

 

 

آهنگ خیس

 

گاه پریدن است و هوایی که هست و نیست

میخواندم به خویش صدایی که هست نیست

در انتهای کوچه ی بن بست روح من

باید سپرد راه به جایی  که هست و نیست

عمریست میبرند مرا رو به سمت مرگ

دستانِ سردِ ثانیه هایی که هست و نیست

آنجا که من پیاده ،تو اما سواره ای

رفتن ...حکایتی ست به پایی که هست ونیست

پر شور گشته زخم تو در پرده ی دلم

بادستهای سبزِ شفایی که هست و نیست

باور کنید هر شب از آهنگِ چشم من

خیس است شانه های خدایی که هست ونیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 12:0  توسط علی مرام  | 

تنها صداست که میماند

بعد از مدّت ها که وبلاگ را بروز نکرده ام هرگز فکر نمیکردم که مطلب جدیدم را باید با خبر از دست دادن دوست و همراه دیر و دور خودم علی نسیمی شروع کنم . بله اکنون دو هفته از سفر بی هنگام علی میگذرد و من هنوز گیج از این اتفاق شوم ......

علیرضا نسیمی / تولد تابستان 1353 با غروبی غمگین در زمستان 1386 / چه زود دیر میشود ......!

علی چون قویی سپید در برف ریز طبیعت روستای قلات (مجاور شهر شیراز) شب سیاه زندگی را به صبحی پاک و اهورایی رساند و ما را تا زندگی هست در حسرت دیداری دیگر رها کرد

تنها یادگار او کتاب شعر وی به نام (متنی برای بینایی سنجی مخاطب ) و کتاب داستان (ماه پناه ) میباشد ....و دیگر هیچ

و این هم غزلی از وی ......

 

خشک میشوی همین،سخاوت بهار چیست

غصه میخوری که چی؟خیال برگ وبارچیست

درشلوغ سایه های وحشیانه ناامید

جان بکن،بگو.سکوت کن،بگو.هوارچیست

مرزها برای رد شدن کشیده می شوند

سنگ ...میله...سیم خاردار چیست

آن که ایستاده وفقط نگاه می کند

هیچ وقت فکر کرده است انتظار چیست

برگ های زرد را همیشه باد می برد

سبزها چه دیر واقفند اعتبار چیست

می دوی نمی رسی،نمی رسی قبول کن!

غیر ترس، سهم صید خسته از شکار چیست

لحظه لحظه اوج یک پرنده را نگاه کن

تا بفهمی آنچه می کشم در این مزار چیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 13:4  توسط علی مرام  | 

با درودی دوباره به دوستان خوبم !

زمانهای کودکی وقتی گوش ماهی های حلزونی رو کنار گوشمون میگرفتیم صدای دریا رو میشنیدیم کم کم که بزرگتر شدیم به ما گفتند که این فقط صدای جریان هواست و صدای دریا نیست ولی حالا که بازم بزرگتر شدم دلم میگه که ایکاش هیچ وقت نمی فهمیدم جریان هوا چیست ، ایکاش هنوزم فکر میکردم گوش ماهی توی خاطره ی خوداش صدای دریا رو نگهداشته ….

 

برویم  سراغ شعر

 

………. ایستاده می میرند ……….

 

می رقصد موسیقی موج را

کبود فانوسی

        آویخته بر بلندای نجات

سریرِ سردِ سکوت

سوگوار مرثیه ام

تولد باران را ابر میگرید

و دستی

          گهواره ی خاطره را .

 

چه زود آخرین چهار پایه

سنگینی ات را شانه خالی میکند

بگذار آخرین نیاز

نگاهی باز باشد

زیبا ترین قصیده ی رهایی را

[ پشنگه ی خورشید

                 روی دیوار شب]

 

 

زمین داغ است

زمین داغ است

و خاک شور دانه های زخم را

                         بارور خواهد کرد

نگاهت را به پنجره بیاویز !

و به آیه های آسمانی

که گاه زمین را از خواب بیدار می کنند

[ نگهدار کفش هایم را

              در آستانه ی صبح

بزرگ می شود 

              برادرم ]

 

برای این روزها که رقص در آسمان این شهر های نفرین شده زیاد است و شور بختانه مردم هم دسته دسته به تما شا میروند

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 0:0  توسط علی مرام  | 

بعد از ظهری بارانی بود بی هدف و دلتنگ برای خودم قدم میزدم که سر از قبرستان قدیمی

شیراز در آوردم . اول به دنبال مزار تنها عمویم گشتم و بسختی پیدا کردم ، نشستم و به رسم معمول فاتحه ای خواندم ، چند تا قبر کوچک دور سنگ قبر بود که با چند آجر نشانه شده بود از مادرم شنیده بودم که اینها بچه های کوچکی بودند که یا از مرحمت دنیا سقوط کرده بودند یا چند ماه بعد از تولد به علتهای گوناگون از بین رفته بودند ، یکی از آنها خواهر خودم بوده و بقیه هم بچه های خاله یا عمه بوده . سیگارم که تمام شد شروع کردم به جستجو و در همین حال آخر قبرستان بر خوردم به چند تا قبر که بالای سر آنها شیرهای سنگی بود ، معلوم بود که آنها مردان دلیر و پهلوانی بودند ، مردانی که برای یک تار سیبیل ارزش بسیاری قایل بودند ، مردانی که ناموس دیگران همچون ناموس خودشان بود ، مردانی که با آن همه هیبت از گریه ی یک کودک گریه شان میگرفت و موهای بدنشان سیخ میشد ،مردانی که مرد بودند

نه فقط همین چند قبر با شیر سنگی که تک تک این گورها را باید با شیر سنگی نشان داد چه مرد چه زن . زنانی هم که در این جا آرمیده اند کم از ماده شیران نداشتند که دامانشان شیر پرور بود . به هیچ وجهی تن به ذلت نمیدادند با هر مشقتی فرزندان خود را بزرگ میکردند حتی اگر پدری هم نبود . البته باید بگویم که مردهای آن زمان هم مثل گرگهای امروز نبودند که با دیدن یک زن بی پناه چشمهای کثیفشان برق بزند و اولین فکری که به ذهن مریضشان برسد سوء استفاده ی جنسی از او باشد . و این بهانه ای شد برای این شعر سپید که تقدیم میکنم به تمام مردان و زنانی که لیاقت شیر سنگی را دارند

 

                                    پیامبر زمینی

 

[ دلتنگی ام را مزاری باید

   تا بر آن زار زار

                       بگریم]

 

قار قارِ

           کلاغها که میپرند

شب

سُر که میخورد در آغوش خاک

خورشید پشت پستانهاش که میخوابد

تازه

تازه که میچشی

این کهکشان شیری.

 

و در سقوطی نارس

زمین میگذارد   زمین مادر

سکوت بار خویش را

            در چرک و خون

 

آنسان که سنگهای سر گردان

پرت میشوی

درون این همیشه ی تاریک

و همه چیز

دور همه چیز میچرخد

و هیچ چیز

دور هیچ چیز.

 

تشنه تشنه

ترک خورده است

لبهای شیر سنگی

و چشمهاش هنوز

         رو به راه این کهکشان شیری

 

مرا ببخش!

مرا ببخش که نمی خندم

چه   همه چیز برای من

                       یکی ست

 

و آن ( یکی) را گم کرده ام

           مرا ببخش که نمی خندم ....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 23:27  توسط علی مرام  | 

 
JavaScript Codes